| ۲۱ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱۳:۲۷ | |
برای مسافر تا همیشه ؛امام انتظار آنکه در پی تو نیست، کیست؟
آنکه بی بهانه ی تو زنده است، در کجاست؟
باد غربتی که می وزد به کوچه های بی تو،
بوی مرگ می دهد،
بوی خستگی، فسردگی
|
|
| ۲۱ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۰۹:۵۴ | |
|
باز در بازي، پر، هرکه، كه دارد پر، پر!
شهرمان خاك شده ،خرمنمان خاكستر
نخل، پر، مزرعه، پر، روح شقايق، پرپر!
|
|
| ۱۷ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۵۸ | |
|
زنان فلک زده غرب چند قرن قبل به خود آمدند و جنبشی را در راستای احقاق حقوق پایمال شده ی خود به راه انداختند. حق رای از اولین خواسته های زنان غربی بود. همان حق رایی که در 1400 سال پیش به عنوان حق مسلم زن مسلمان تبین شده بود. بیعت دومین عقبه که پیش از هجرت روی داد و بیعت های بعدی که به دستور خداوند بود،...
|
|
| ۱۳ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۳۷ | |
براي فرخنده ميلاد خاتم النبيين؛ هنوز چهل سال مانده بود، تا مردی فراز روشنایی بایستد و گوش فرا دهد به آواز آبی آسمان، مکه در زیر نم نم باران، شانههای خاک گرفتهاش را میشوید و منتظر است تا در فردایی نزدیک، از کنگرههای عرش، شانههای فرزند تازه متولد را نوازش کند؛ که در ناگهانی از شکفتن، صدای خنده طفلی، آغوش آمنه را آکنده از آرامش ...
|
|
| ۱۱ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۰۹:۰۳ | |
پاسخ به چند شبهه در مورد تونل توحید؛ بلکه ما آن قدر روشن فکر و قدر شناس هستیم که بفهمیم که مثلاً همانا هدف از ساخت تونل توحید چیزی فراتر از یک راه گذر است و مثلاً وقتی به علت باران های فصلی زیر تونل دریاچه ای مصنوعی می شود هدف و غایت نهایی دیدن اعجاز طبیعت و بهره مندی از جلوه های طبیعی عبور ماشین ها از آب و هدف دوم شستشوی خودکار و اتوماتیک ...
|
|
| ۶ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱۳:۵۱ | |
|
در اين سكوت؛ كه گاه به گاه؛ صداي عبوري تن آن را ميخراشد؛ و در زير نور اين "ماه"؛ كه نشاني از تو دارد هميشه نشستهام و براي تو مينويسم؛ از "عشق لايتناهيات" ميگويم؛ از فراق...
|
|
| ۵ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱۴:۳۶ | |
|
آمدنی از جنس پادشاهیِ مهربانی /از جنس پادشاهیِ عدالت/از جنس پادشاهیِ دلها/آن روز، روز پایان نگرانی زمین بود./روز پایان اندوه غریبِ نخلستان ها/روز پایان اندوه کوچههای بنیهاشم علیهالسلام...
|
|
| ۵ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۰۹:۱۸ | |
در سال های دوم خرداد از یوسف صانعی؛ چرا اگر فضلی نژاد هم چنان از گذشته اش پشیمان نبود و به شاگردی سروش افتخار می کرد روشنفکر و مایه مباهات بشریت! بود اما اگر روزی بخواهد برگذشته خویش نقد وارد کند و در پی آن نیز سطر به سطر استدلال نهفته باشد یک عقب مانده ذهنی و به قول معصومه ابتکار و محمدعلی ابطحی دچار مشکل شب اداری است؟!
|
|
| ۴ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۰۷:۴۵ | |
|
گرفتار جنون؟/يا تب...؟!!/نميدانم.../امان از شب....
|
|
| ۳ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱۳:۵۶ | |
|
یهو دلم شور زد. ناخودآگاه یاد گزارشی افتادم که چند سال پیش گرفتم. یاد اون پیرزن و پیرمرد. اون خانواده شهیدی که با یه بارندگی عادی، طبقه پایین خونهشون پر از آب میشد.
|
|
| ۳ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۴۶ | |
جوانان در زاویه سخنرانی های ریاست جمهور در بهمن88 ؛ احمدی نژاد؛ رئیس جمهوری که قدر قدرت عاطفه جوانان را می داند، می داند که جوانان مثل یک رود خروشان پشت سد ایران ایستاده اند تا این ملت قدرت پیدا کند و حتی اگر مشکلات هم، همه چیز را تحت الشعاع قرار دهد، دانه های انار دل جوانان از هم جدا نخواهد شد!
|
|
| ۳۰ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۰۹:۴۶ | |
|
دعا و مناجات هرشبم تویی. صدایت می کنم هرشب. مگر نمی شنوی؟ اینجا بنفشه ها بین برف با هر نفس تو را صدا می کنند.. دلم می خواهد تمام زمستان را گریه کنم با بغض چشمانم سیرابت کنم و به یاد گذشته با هم شعر بخوانیم و بخندیم و گریه کنیم و جیغ بزنیم و برویم تا آن بالا بالا ها . برویم کوه خضر . برویم از سینه کش ...
|
|
| ۲۸ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۰۸:۲۰ | |
|
دستهایم را ریسمان نیاز میکنم و میان این دل پر درد با پله های حضورش گره می افکنم؛صدایم را می شنوی؟ اینجا کسی نیست! همه را به کناری فرستادم تا تنها به التماست بیایم!
|
|
| ۲۷ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۰۸:۱۷ | |
در راستاي پايان ماه صفر و آغاز ماه ربيعالاول؛ روی سياهی خط مي کشم و آن را تا معطر ترين جمله امتداد می دهم، پس تو رايحه ی اميد را استشمام کن از لابه لای کلماتم. دلپذير ترين رنگ را مي کشم روی ديواره کلامم، تو هم آن را با آبی ترين نگاهت تا انتها بدرقه کن!
|
|
| ۲۶ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۶:۳۳ | |
|
علی افسری
|
|
| ۲۶ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۰۹:۱۶ | |
|
گفت برایم دو خط از عشق بنویس. گفتم: عشق چیست؟ کجاست؟ دستی به شانهام زد و با لبخندی گفت: پیدایش کن.
|
|
| ۲۵ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۵۸ | |
|
مهدی قادری
|
|
| ۲۵ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۱۰ | |
برای رسول مهربانی و نور،حضرت محمد مصطفی (ص) تمام قصه پرخاک و خون تاریخ یک طرف و تو یک طرف،آخر از لابه لای هیچ قرنی، هیچ هزاره ای ،مردی همچون تو بر نخواست. چه افتخاری از برای زمین که زیر قدم های تو می زیست. ذهن خسته تاریخ در جاده های بی انتهای زمان هنوز به تو می اندیشد که یگانه روزگارت و همیشه بودی در راستی و درستی.
|
|
| ۲۴ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۶:۲۱ | |
نقلهاي سينه به سينهي انقلاب؛ شاه؛ معافيت نظام وظيفه براي طلاب را، لغو كرده بود. به خوبي ميدانست كه علوم ديني براي سلطنتش ضرر داردو ميتواند به راحتي موجب انهلالش گردد. بالاجبار لباس از تن طلاب درميآورد و آنها را به سربازي ميفرستاد تا از ادامهي تحصيل در حوزههاي علميه محروم شوند.
|
|
| ۲۱ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۴۶ | |
نَقلهاي سينه به سينه انقلاب؛ سرباز كه اضطرابش دوچندان شده بود پياده شد و گفت: "حاج آقا سوار شويد باور كنيد من هم از خودتان هستم اگر با من بيائيد امكان ندارد كسي به شما شك كند و در سلامت تمام به منزل خوايد رسيد، ولي به تنهايي امكان دستكير شدنٱان بسيار است!"
|
|